ـ این کرانه های کبود ، این ستاره های درخشان ، این ابرهای سفید ، این شفق طلایی ، این اشعه الوان ، این زمین سبز ، این گلهای سرخ ، این قلبهای مشتعل ، این درختان بارور ، این مرغان خوشحال ، این جمال طبیعت و این بهار جوانی آیا کافی نیست که روح شما را به اهتزاز درآورده و لبانتان را به تبسم بگشایند.....؟؟
ـ بخند اما نه همچون خنده ی برق که گریه ای را با خود می آورد ، خنده ای که مایه ی گریه ی دیگران است خنده نیست ، بخند و شاد باش و دیگران را بخندان و شادمان بگذار.....
ـ به راستی که گریه کردن هم دل خوش میخواهد.....
ـ بهار را زمان طراوت و سرسبزی طبیعت می دانند ، اگر می خواهی روحت و قلبت درتمام فصول شادابیش را حفظ کند ، مستمندان را دریاب ،خنده ی یک کودک یتیم و آرامش پیرمرد و پیرزنی که بعد از خداوند تو را میشناسند و به تو متکی هستند ، چین و چروک و شیار عمر را از چهره ات دور میکند.....
ـ در درون خویش زمستانی مساز و خود از سوز سرما و بی برگی آن منال ، در خزان عمر هم که هستی بگذار وجود تو سرشت بهاران داشته باشد ، درخت طبیعت جوانه بزند و نسیم ذوقت خوشه های آرزو را به جنبش درآورد ، دنیای بیرون تصویری از درون توست ، بگذار در دنیای درون تو همیشه بهار باشد.....
تا کی دلت از چرخ ، حزین خواهد بود
با محنت و درد همنشین خواهد بود
خوش باش که روزگار پیش از من و تو
تا بود ، چنین بود و چنین خواهد بود