تبليغاتX
تکیه گاه دلم ...

.: تکیه گاه دلم ... :.


منوي اصلي

صفحه ي اصلي

پست الكترونيكي

وضعیت در یاهو

 

درباره

تکیه گاه دلم تمامی کسانی هستند که از صمیم قلبم دوستشان دارم و مطالبم جوششی است از درونم که تا به این نتوانستم بازگو کنم...

 

آرشیو


شهریور 1386

دی 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384

دی 1384

آذر 1384

 

لینک دوستان


.:: قالب های رایگان ::.

دلنامه

دلتنگی دل

اشکهای آبی

زمونه بی وفا

دفتر خاطرات

فطرس

مسافر شب

ای کاش

فراموش شده

و اما...

آیلار

آوار آفتاب

دو کلمه حرق حساب

قصه ای از غصه ها

و خداوند عشق را آفرید...

شکوه انتظار

نسل آریا

سایه

 

لوگوی دوستان

 

جستجو



 

موسیقی


 

کد های جاوا

قالب وحشت

theme ghaleb

قالب جهنم

عوض کردن شکل موس و یه Preloader توپ

قرار دادن عکس متحرک در زمینه وبلاگ

Add Your ID

آغاز به کار قسمت هک

سخنگو برای وبلاگ

پاسخ به سوالات

حامیت از این وبلاگ

تبلیغ رایگان و لوگوی مجانی

کد وضعيت آنلاين يا آفلاين بودن در ياهو

جلوگیری از راست کلیک کردن

جلوگیری از کپی کردن متن ها

قرار دادن perloader در سایت یا وبلاگ

کد های ناب جاوا

نوت بوک رایگان

قالب سرمه

قالب شمیم

گذاشتن لودینگ در استاتوس بار

قالب اسپایدر من

دعوت نامه پرشین گیگ

آموزش آپلود فایل روی یک سرور رایگان

قالب جدید بلاگفا

موزیک

جواب به سوالات

چت با بازدیدکنندگان

نوت بوک رایگان

قالب شهلا 1

کادر سلام و خوش آمد گویی

جدیدترین قالب بلاگفا

یک قالب فانتزی برای وبلاگ های عاشقانه

قالب جدید برای بلاگفا

قالب ماكروسافت ويندوز اكس پي

موسیقی برای وبلاگ - 2

موسیقی برای وبلاگ - 1

قالب بلاگفا - 4

قالب بلاگفا - 3

قالب بلاگفا - 2

قالب بلاگفا - 1

قالب بلاگفا - پری

قالب بلاگفا - دانوس

قالب بلاگفا - آی تی

لینک های متحرک-مانند لوگوی دوستان

قالب مشکی سایت

نوشته متحرک در نوار ابزار

نوشته متحرک - مانند عنوان وبلاگ

نوشته متحرک

لینک شناور

نظر خواهی

افکت های : چت بازديدكنندگان - سيستم دوستيابي - نوشته به دنبال موس

افکت های : نوشته چشمک زن - لينكهاي رنگارنگ - پرواز يك متن

افکت های : ريزش باران - دريافت نام کاربر و خوش امد گويي - اين وبلاگ را صفحه خانگي

افکت های : موتور جستجو - تقويم براي وبلاگها - مدت زمان حضور كاربر - تاريخ ميلادي و فارسي

افکت های : نمايش آي پي سيستم - حرکت سريع يک جمله در نوار - سخنگو براي وبلاگها -

افکت های : قرار دادن عكس بعنوان - نوشته متحرك - پنهان کردن اسکريپت

افکت های : پيغام ورودي به وبلاگ - ارائه يک پيغام در زماني از روز

افکت های : نوشتن متون بصورت on the fly - باز شدن سي دي رام - انتخاب رنگ پشت زمينه وبلاگ

افکت های : لرزش مرورگر به مدت 2 ثانيه - درج نام بازديدكننده از وبلاگ - تيتر وبلاگ شما به صورت متحرك

افکت های : آتش بازي در وبلاگ - بارش برف - نمايش ساعات مختلف جهان

افکت های : درست كردن باكس در وبلاگ - اضافه كردن پيشگوئي - لينك به وبلاگها و وب سايتها-

افکت های : انتخاب رنگ پشت زمینه به صورت تصادفی - انتقال کاربر به صفحه جدید وبلاگ

حذف تبليغات از ابتداي وبلاگها

پارتیشن هاي رايانه

مشخصات يك سيستم

ساعت براي وبلاگها

 

آمار

آمار بازديدکنندگان :
کاربران آنلاين :

.: زمان تولید صفحه 0.14 ثانیه :.


طراح قالب


طراح قالب : توپک.آی-آر

ویرایش قالب : Mahdi-k
 

.: باز هم منتظرم... :.

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی اما متوجه شدم که خیلی مشغولی ،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگوئی : سلام ، اما تو خیلی مشغول بودی. یکبار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی ،خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی اما به طرف تلفن دویدی و رد عوض به دوستت تلفن کردیتا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان میکنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی و متوجه شدم قبل از نهار هی دوروبرت را نگاه می کنی ،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی ،سرت را بسوی من خم نکردی.تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار ،تلویزیون را روشن کردی. نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالیکه تلویزیون را نگاه می کردی ، شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب ،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی ،اشکالی ندارد.... احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم...بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خب، من باز هم منتظرت هستم. سراسر پر از عشق تو.... با همید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی......

دوست و دوستدارت : خدا

« نویسنده : محمد سجاد «» نوشته شده در : پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 «» ساعت : 11:4 »


.: گفتگو با خدا :.

گفتگو با خدا

  خواب ديدم در خواب با خدا گفتگوئي داشتم.... خدا گفت: پس مي خواهي با من گفتگو کني؟ ..... گفتم: اگر وقت داشته باشيد....؟ خدا لبخندزد.... وقت من ابدي است..... چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي....؟ چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند .....؟ خدا پاسخ داد: اينکه آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را مي خورند..... اينکه سلامت شان را صرف بدست آوردن پول ميکنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند ..... اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموششان مي شود آنچنان که ديگر نه در آينده زندگي ميکنند و نه در حال.... اينکه چنان زندگي مي کنند که گوئي هرگز نخواهند مرد وچنان ميميرند که گوئي هرگز زنده نبوده اند..... خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت بوديم..... بعد پرسيدم به عنوان خالق انسانها مي خواهي آنها چه درسهائي از زندگي را ياد بگيرند....؟ و خداوند با لبخند پاسخ داد: ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبوربه دوست داشتن خود کرد اما مي توان محبوب ديگران شد..... ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.... يا بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارائي بيشتري دارد بلکه کسي است که نياز کمتري دارد..... ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي تواني زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داري ايجاد کني و سالها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التيام يابد..... با بخشيدن بخشش ياد بگيرند..... ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند..... ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند....يا بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.... و ياد بگيرم که من اينجا هستم..... هميشه......   

گفتگو با خدا

« نویسنده : محمد سجاد «» نوشته شده در : شنبه سی ام دی 1385 «» ساعت : 22:47 »


.: نگاه نکن....ببین...!! :.

بدجوری رفته بود توی فکر...مرتب با خودش کلنجار می رفت....نکنه بزنه زیر همه چیز....نکنه بعدش پشیمون بشه...نکنه از روی ترحم و دلسوزی می خواد اینکار رو بکنه...شاید می خواد....دیگه دارم دیوونه میشم....آخه دختر !! یه کم بیشتر فکر کن شاید واقعا دوستت داره...چرا اینقدر منفی باف شدی..؟ از جاش بلند شد....عصای سفیدش رو برداشت و راه افتاد...مادرش گفت: مرجان کجا میری؟ ...میرم یه کم قدم بزنم... می خوای همراهت بیام...؟ نه مادر جان....زود برمی گردم... آروم آروم راه افتاد...و باز هم همون فکر ها و خیال ها...قرار بود فردا برای خواستگاری بیان... به خودش گفت: اگه واقعا من رو دوست داشته باشه پس نباید این چیزها برای اون مهم باشه...خب هر کسی یه عیبی داره دیگه...این هم عیب منه... ولی نکنه این پسره دیوونه شده...؟ آخه کی با یه دختر نابینا ازدواج میکنه...؟ اصلاً از همون اول بهش میگم تا بعداً مشکلی پیش نیاد... آره اینجوری خیلی بهتره....به چشمان نگاهی کن

فردای اون روز مجید با خانوادش به خواستگاری مرجان اومدن....مرجان منتظر بود تا بره و با مجید صحبت کنه..... مادر مرجان گفت: عروس خانم نمی خوای بری با مجید آقا صحبت کنی....؟ توی اتاق منتظرته... مرجان هم که منتظر این موقع بود سریع بلند شد و رفت توی اتاق.... روی صندلی دسته دار کنار اتاق نشست و به مجید گفت: من فقط یه چیز می خوام از شما بپرسم..؟ مجید گفت: بپرسید... شما واقعاً از این که من رو انتخاب کردید پشیمون نیستید....؟ آخه من نابینا هستم... مجید گفت: نه ... آخه برای چی پشیمون بشم، من می دونستم که شما نابینا هستید ،پس اگر نمیخواستم، نمیومدم.... و این رو مطمئن باشید که من پشیمون نمیشم ولی شاید شما پشیمون بشید...!! مرجان گفت: نه...!! من هم پشیمون نمیشم.... قرار شد تا بعد از انجام عمل پیوند چشم مرجان بقیه مراسمات انجام بشه... مرجان قبل از رفتن به اتاق عمل صدای مجید رو شنید که می گفت : مرجان خانم من منتظرتم... بعد از چند ساعت عمل با موفقیت تموم شد و بعد از یک هفته خدا نعمت دیدن رو دوباره به چشمهای مرجان بخشید... اون روز قرار بود تا مجید به دیدن مرجان بیاد و مرجان هم برای دیدن مجید لحظه شماری می کرد.... زنگ خونه به صدا دراومد و مرجان اولین کسی رو که در رو باز کرد و وارد اتاق شد ، دید..... یه پسر 26 ساله و قد بلند با یه عصای سفید و یه عینک دودی که به چشمش زده بود .... مرجان گفت: ببخشید شما...؟ من مجیدم دیگه... مرجان باورش نمیشد.... اصلا براش قابل تحمل نبود... مجید اومد کنار تخت مرجان و بهش گفت: هنوز هم حاضری با من ازدواج کنی...؟ حالا دیگه چشمهای مرجان پر از اشک بود .... یه نگاهی به صورت مجید کرد و گفت: من رو ببخش ...!! حالا دیگه نمیتونم بهت جواب مثبت بدم...باید بیشتر فکر کنم... مجید خیلی آروم سرش انداخت پائین و به مرجان گفت: خوشحالم که میتونی ببینی... اما همیشه سعی کن ببینی و نگاه نکنی....یعنی نگاه نکن.... ببین....فقط ببین..

« نویسنده : محمد سجاد «» نوشته شده در : پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 «» ساعت : 13:33 »


.: شادی :.

گریه کردن هم دل خوش می خواهد...ـ این کرانه های کبود ، این ستاره های درخشان ، این ابرهای سفید ، این شفق طلایی ، این اشعه الوان ، این زمین سبز ، این گلهای سرخ ، این قلبهای مشتعل ، این درختان بارور ، این مرغان خوشحال ، این جمال طبیعت و این بهار جوانی آیا کافی نیست که روح شما را به اهتزاز درآورده و لبانتان را به تبسم بگشایند.....؟؟

ـ بخند اما نه همچون خنده ی برق که گریه ای را با خود می آورد ، خنده ای که مایه ی گریه ی دیگران است خنده نیست ، بخند و شاد باش و دیگران را بخندان و شادمان بگذار.....

ـ به راستی که گریه کردن هم دل خوش میخواهد.....

ـ بهار را زمان طراوت و سرسبزی طبیعت می دانند ، اگر می خواهی روحت و قلبت درتمام فصول شادابیش را حفظ کند ، مستمندان را دریاب ،خنده ی یک کودک یتیم و آرامش پیرمرد و پیرزنی که بعد از خداوند تو را میشناسند و به تو متکی هستند ، چین و چروک و شیار عمر را از چهره ات دور میکند.....

ـ در درون خویش زمستانی مساز و خود از سوز سرما و بی برگی آن منال ، در خزان عمر هم که هستی بگذار وجود تو سرشت بهاران داشته باشد ، درخت طبیعت جوانه بزند و نسیم ذوقت خوشه های آرزو را به جنبش درآورد ، دنیای بیرون تصویری از درون توست ، بگذار در دنیای درون تو همیشه بهار باشد.....

تا کی دلت از چرخ ، حزین خواهد بود

با محنت و درد همنشین خواهد بود

خوش باش که روزگار پیش از من و تو

تا بود ، چنین بود و چنین خواهد بود

 

« نویسنده : محمد سجاد «» نوشته شده در : جمعه بیست و ششم خرداد 1385 «» ساعت : 17:7 »


مطالب قبلی